پر کن قدح باده که معلومم نیست .... کین دم که فرو برم برآرم یا نه

عشق، عشق و باز هم عشق، مشق عشق کردن را دوست داشته ام و دارم فقط این میانه از روزی که دوست داشتنم در وجود انسانی دیگر حلول کرد شاید اوضاع را آنطور که باید رقم نزد. خودم را فراموش کردم آنطور که ادبیات کهن این مرز و بوم به من آموخته بود... رو به روی سفارت فرانسه شانه هایم را محکم تکان میدهد و در چشمهایم نگاه میکند و میگوید تو از چه میترسی؟ از من؟ از خودت؟ یک بار در وجودت تصمیم بگیر اگر قرار است دوست داشتنِ من بشود وزنه ای سنگین که تو را به اعماق نابودی ببرد به من رحم کن که نابودی و غرق شدنت را نمیتوانم ببینم... بیراه هم نمیگفت آنچنان دستم را گرفت و خودم را رو به روی خودم قرار داد که حتی خودم هم از خودم ترسیدم من محو شده ام در وجود او و این یعنی مرگ وجودِ خودم و گذاشتن بار تعهدی سنگین بر دوش او... چند روزیست که به خودم آمده ام و خوب فکرهایم را کرده ام؛ مگر قرار است چند بار زندگی کنم یا اصلا چند سال دیگر ممکن است زنده باشم حتی مگر چند بار قرار است دلم برای کسی اینگونه بلرزد و بخواهم کنارش باشم و دست بر قضا او هم پر معناترین لبخندهای زندگیش را به من بزند؟ موفقیت در زندگی چیزیست و طعم شیرین لحظه های با هم بودن چیز دیگر... نمیدانم هر چه که هست بریدن بند ناف عاطیفم برایم سخت است و به معنی واقعی بی معنا . اصلا میخواهم عاشق بمانم اما اینبار حد و مرزهای خودم را نیز رعایت خواهم کرد... وقتی حرفهایم را میشنود سرش را پایین می اندازد و میگوید به ظاهرم نگاه نکن من از تو زودتر میشکنم اگر نباشی، اما دلم نمیخواست که به خاطر من...، دستم را گذاشته بودم جلوی دهانش تا دیگر ادامه ندهد... میدانستم قرا است چیزهایی بشنوم که حالم را بدتر میکرد... تعهدنامه ای برای خودم نوشته ام که به حریم خودم بیشتر پایبند باشم. یعنی عاشق باشم اما خودم باشم نه ماده ای ذوب شده که نه عاشق خوبی میتواند باشد و نه معشوق خوبی واقع شود...

  
نویسنده : *ناتالی ; ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩۱/٥/٦
تگ ها :